پلکش پرید و پنجره ها آفریده شد..............
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 1:23
پلکش پرید و پنجره ها آفریده شد....... آواز خواند و حنجره ها آفریده شد....... روزی اراده کرد به دنیا نظر کند آن دم که خواست، منظره ها آفریده شد....... رقصید و دامنش تَ تَ تن تن غزل شد و در چین و روم پیکره ها آفریده شد چشم حسود کور، نگاهش مرا گرفت بین نگاه ما گره ها آفریده شد....... آمد، نشست،...
تقدیر شاعران شرقی شد...............
-
تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 18:28
گره از گیسوان گشودی و شب ...تقدیر شاعران شرقی شد ...به هیچ قول و غزل ...قلندران کاکل افشان نکردند و ...خرقه نیفکندند ...مگر به مصرعی از دهان تو ...که نکته ی همیشه ی غزل است ...بهار نام گلی بود بر غنچه ی لبت ...که ماه فروردین فرود می آمد تا بشنود ...تابستان ...میوه ی رسیده ی اندامت ...در سبد پیرهن نم...
مایه ی خوشدلی آن است که دلدار آن جاست.......
-
تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 18:28
[unable to retrieve full-text content]دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه ی خوشدلی آن است که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم خ...
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست..............
-
تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 18:28
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم استاکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است.......سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست....... در شعر من حقیقت یک ماجرا کم استتا این غرل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم استگاهی تو را کنار خود احس...
چشمانِ شورِ فاصله را سوت و کور کن.......
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 16:18
قدری بخند...خاطره ها را مرور کن چشمانِ شورِ فاصله را سوت و کور کن قدری بخند و از دلِ این بغض های خیس مانند یک نسیمِ بهاری عبور کن ای آبیِ نگاهِ تو دریایِ بیکــــــــــــران فکری به حالِ این منِ دربندِ تور کن باران دوباره آمدنت را بهانه کرد… باران... دوباره کوچه ما را نمور کن ...................
من به هر صخره از این فاصله میکوبم سر........
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 16:18
مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد ترسم این است که این رود به دریا نرسد این که آویخته از دامنه کوه به دشت میخرامد همه جا غلت زنان تا....نرسد ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ از زمین کام بگیرد... به من اما نرسد پشت هر سنگ، درنگی؛ پس هر خار، خسی حتم دارم که به همصحبتی ما نرسد ماه مایوس شد و موج به در...
بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد.......
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 16:18
هر چند از تو خاطرم آزرده باشدبگذار لبخندت دلم را بُرده باشد مثل لب دریا عطش می آورد بازعشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیستبگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد فرقی ندارد آشیانی هست یا نهدر چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....نشکن... فقط بگذا...
البته فال باید با دست تو باز شه و با صدای تو خونده شه همسایه.......
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:21
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور از دست غیبت تو شکایت نمیکنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه ی سرور زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار ما را شرابخانه...
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد...............
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:21
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز کویت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آن است که پاکباز باشد به کرشمه ی عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن ب...
اینم فال شب یلدات همسایه.....نپرسیدی تا بهت بگم....خودم گفتم بگم...
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:21
[unable to retrieve full-text content]دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکر ایزد که...
بیچاره من........................
-
تاریخ: 1403/2/27 ساعت: 13:34
هر شب ماه با لکه های اندوه از جایگاه بلندش به پنجرۀ اتاقت زل می زند شاید طلوع کنی بیچاره من.... با رقیبی به این بلندپروازی....... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ ساعت 15:43 توسط ....... | Adblock test (Why?)
به احترام سلامم بگیر جان مرا..............
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 12:43
سلام ای که شکستی بلور جان مرازدی به خون جگر لقمه لقمه نان مرا سلام ای که سپردی به جرم خیره سریزمانه تخته کند دَکّهی دهان مرا به دست چرخ فلک، پتک آهنی دادیکه تکهتکه کند مغز استخوان مرا مرا به آتش سیگار رهنمون گشتیکه دود محو کند سرخی زبان مرا به مرغ هم قفسم وعدهی جنان دادیکه تنگتر بکند حیطهی جهان مرا ...
ای قلب مرا برده به تاراج.........................
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 12:43
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج ای موی پریشان تو دریای خروشان بگذار مرا غرق کند این شب مواج یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده جز عشق نیاموختی از قصه ی حلاج یک بار دگر کاش به ساحل برسانی صندوقچه ای را که رها گشته در امواج....... Adblock test...
سینهها؛ دریاچهای در حال طوفانی شدن...................
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 12:43
ابرهای بغض در رؤیای بارانی شدنسینهها؛ دریاچهای در حال طوفانی شدن پنجهی خونین بالشها پُر از پَرهای قوخوابها دنبال هم در حال طولانی شدن زندگی آن مردِ نابینای تنهاییست که –چشمها را شسته در رؤیای نورانی شدن قطرهای پلک مرا بدجور سنگین کرده استمثل اشک برهها در شام قربانی شدن خوب میفهمم چه حالی دارد از بیه...
شیون عبث گام های من
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 18:07
ای دوست درازنای شب اندوهان را- ازمن بپرس که در کو چه ی عاشقان تا سحرگاه رقصیده ام...و طول راه جدایی را از شیون عبث گام های من بر سنگفرش حوصله ی راه که همپای بادها در شهر و کوه و دشت به دنبال بوی توگردیده ام...و ساعت خود را با کهنه ساعت متروک برج شهر میزان نموده ام ا...
من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم................
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 18:07
دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر» خوش میروی، گذار تو از این گذر به خیر من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر به خیر یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر یادت نمیرود ز خیالم؛ مگر به مرگ ذکرت نمیرود به زبانم؛ مگر به خیر بیخوابی ارمغان دل رفتهی...
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا...............
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 18:07
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا گر امید وصل...
.....................
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 15:18
گویـــی بــه دستان خدا ایمان نداردشهری که در تقویم خود باران نداردباران تن خیس تو.... باران چشم هایت...باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد....... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 16:20 توسط ....... | Adblock test (Why?)
البته تو نمیخوای بدونی
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:38
انگار زندگی ام از حرکت ایستاده بود.زندگی ام داشت میرفت و میرفت و ناگهان از حرکت ایستاد.غیژغیژ کرد و با صدای گوشخراشی ایستاد.با خودم گفتم اگر من ارزشی پیش او ندارم خب لابد پیش خودم یا هر کس دیگری هم بی ارزشم.این بدترین حسی بود که داشتم.فکر میکردم قلبم میشکنه؛چی دارم میگم!؟ قلبم واقعا شکست.البته که شک...
چی باید گفت..!!!
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:38
و تو هم روزی پیر میشویاما من پیرتر از این نخواهم شد!در لحظه ای از عمرم متوقف شدممنتظرم بیایی و از برابر من بگذریزیبا، پیر شده، آراسته به نوری که از تاریکی من دریغ کرده ای!!! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:14 توسط ....... | Adblock test (Why?)