دیوانگی برای همه گاه لازم است
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 17:56
گاهی سفر به جاذبهی ماه لازمست دیوانگی برای همه گاه لازمست..... دل کندن و بریدن رفتن محال نیست یک کوه را ارادهی یک کاه لازمست «مقصد رسیدنست» بهانهست جاده هم...تا آمدن به سوی تو یک راه لازمست! رفتن دلیل منطقی جادهها نبود... در عشق هممسیر نه، همراه لازمست از نقشهای بیخودی خود مکدّرند نه «ه...
عرصه را هی تنگ تر کن توی زندان بیشتر
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 17:56
می شود زیر و بمم هرچند ویران بیشترآن بلندی های جولان را بلرزان بیشتر توی بازار جنون چرخی بزن لختی برقصتا حسام الدین بکوبد روی سندان بیشتر می تکانی روی دست باد شال گردنتتا بپیچد بوی زیره توی کرمان بیشتر می بری با تیغ ابرو رشته ی صبر مراتیزی ابرویت از چاقوی زنجان بیشتر می زنی در باشتین با چشم چنگیزی ت...
باده ی حافظ ما در خم چشمان شماست
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 17:56
میوه ی آدم ما گندم چشمان شماستباده ی حافظ ما در خم چشمان شماست شهر چشمان شما شهره به عشق آباد استعشق در منطقه ی چندم چشمان شماست؟ انتخابات شلوغست و رقیبان بسیاررای ما در گرو مردم چشمان شماست نیش دار است اشارات نگاهی گاهی نوش جانم اگر از کژدم چشمان شماست کودک سر به هوای دل آواره ی ماسالها هست که سردر...
چه دردناک و غم آلود
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 17:56
دل تو سنگ به قدر شکستن من نیست تو پارۀ تنمی، پارۀ من آهن نیستبپرس بعد تو خاموشی غریبم رااز آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیستدلت خوش است که من زنده زنده می سوزمولی رها شدن از عاشقی به مردن نیستچقدر سنگ زدند و به خود قبولاندمکه ضرب دست تو پشت سر فلاخن نیستچقدر حرف برای تو دارم و هر باردر آب و تاب تم...
در دور باطلی که فِتادیم سرخوشیم
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 17:56
ما يك شرابِ كهنه بدهكار دلبريم گرگيم و سال هاست كسى را نمي دريم در دور باطلى كه فِتاديم سرخوشيم از ابتدا به فكرِ نفس هاى آخريم مى خواستى كه شرط قُمارم شوى؛ شدى ما آبروى رفته خود را نمى بريم آنقدر خورده ايم كه تَرسم به روز حشر وقتِ حساب يكسره بالا بياوريم هر پِيك، پيكريست به پيكار دَر شده حالم خراب ت...
این زخم جز به درد مداوا نمی شود
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 17:56
وقتی که دست معجزه پیدا نمی شود این زخم جز به درد مداوا نمی شودلبریزم از تو یار؛ مقصر تو نیستیدریا که در پیالۀ ما جا نمی شودمن ادعای خواستنت را نمی کنمبا ادعا کسی که زلیخا نمی شودیوسف؛ همین بس است که عشق تو با من استیا می شود تهیه تو را یا نمی شودسجاده پهن می کنم و ... جمع می کنماز ... توبه ... آه خد...
دیوانگی برای همه گاه لازم است........
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......دیوانگی برای همه گاه لازم است........ گاهی سفر به جاذبهی ماه لازمست دیوانگی برای همه گاه لازمست..... دل کندن و بریدن رفتن محال نیست یک کوه را ارادهی یک کاه لازمست «مقصد رسیدنست» بهانهست جاده هم...تا آمدن به سوی تو یک راه لازمست! رفتن دلیل منطقی جادهها نبود... در عشق ه...
عرصه را هی تنگ تر کن توی زندان بیشتر...............
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......عرصه را هی تنگ تر کن توی زندان بیشتر...............می شود زیر و بمم هرچند ویران بیشترآن بلندی های جولان را بلرزان بیشترتوی بازار جنون چرخی بزن لختی برقصتا حسام الدین بکوبد روی سندان بیشترمی تکانی روی دست باد شال گردنتتا بپیچد بوی زیره توی کرمان بیشترمی بری با تیغ ابرو رشته ی صبر...
باده ی حافظ ما در خم چشمان شماست.......
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......باده ی حافظ ما در خم چشمان شماست.......میوه ی آدم ما گندم چشمان شماستباده ی حافظ ما در خم چشمان شماست شهر چشمان شما شهره به عشق آباد استعشق در منطقه ی چندم چشمان شماست؟انتخابات شلوغست و رقیبان بسیاررای ما در گرو مردم چشمان شماستنیش دار است اشارات نگاهی گاهی نوش جانم اگر از کژدم ...
می سوزم از درد جدایی من.................
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......می سوزم از درد جدایی من.................شب ها و روزان ملال آوربا مردمانی مسخ و بی باور دل ها همه آیینه اما تارتکرار در تکرار در تکرار محبوس این زندان بی روزنمی سوزم از درد جدایی من تا چند لولیدن در این مرداب؟؟؟؟ای مرگ، ای زیبا، مرا دریاب........ آمارگیر وبلاگحدیث
چه دردناک و غم آلود........................................
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......چه دردناک و غم آلود........................................دل تو سنگ به قدر شکستن من نیستتو پارۀ تنمی، پارۀ من آهن نیستبپرس بعد تو خاموشی غریبم رااز آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیستدلت خوش است که من زنده زنده می سوزمولی رها شدن از عاشقی به مردن نیستچقدر سنگ زدند و به خود قبول...
در دور باطلى كه فِتاديم سرخوشيم......................
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......در دور باطلى كه فِتاديم سرخوشيم......................ما يك شرابِ كهنه بدهكار دلبريمگرگيم و سال هاست كسى را نمي دريمدر دور باطلى كه فِتاديم سرخوشيماز ابتدا به فكرِ نفس هاى آخريممى خواستى كه شرط قُمارم شوى؛ شدىما آبروى رفته خود را نمى بريمآنقدر خورده ايم كه تَرسم به روز حشروقتِ حس...
..............................
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.....................................گاهی چنان ساکت می شودکه انگار یک زن دلش شکسته است....... آمارگیر وبلاگحدیث
این زخم جز به درد مداوا نمی شود.......
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
آن صبح پرنیانی.......این زخم جز به درد مداوا نمی شود.......وقتی که دست معجزه پیدا نمی شوداین زخم جز به درد مداوا نمی شودلبریزم از تو یار؛ مقصر تو نیستیدریا که در پیالۀ ما جا نمی شودمن ادعای خواستنت را نمی کنمبا ادعا کسی که زلیخا نمی شودیوسف؛ همین بس است که عشق تو با من استیا می شود خرید تو را یا نم...
گاه لحظه ای اگر که هست و نیست.......
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 1:05
این غریبه سال هاست از غم تو و خیال تو نه مرده و نه زیسته سال هاست مثل گیسوان سر به زیر و مهر بان تو سر به شانه ی خودش گریسته.... گاه اگر فقط سکوت می کند گاه اگر صداش می کنی فقط نگاه می کند گاه لحظه ای اگر که هست و نیست گاه اگر نفس نمی کشد او نمرده است او نرفته است او فقط دلش گرفته است.......
من چه گویم کان چنان باشد که حد حسن توست.......؟؟؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 10:55
[unable to retrieve full-text content]جان خوش است اما نمی خواهم که جان گویم تو را خواهم از جان خوش تری باشد که آن گویم تو را من چه گویم کان چنان باشد که حد حسن توست؟؟؟ هم تو خود فرما که چونی، تا چنان گویم تو را جان من، با آن که خاص از بهر کشتن آمدی ساعتی بنشین، که عمر جاودان گویم تو را تا رقیبان را ...
چون تو همراه من نیستی .................................
-
تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 10:55
توصدای پایت را به یاد نمی آوریچون همیشه همراهت است....ولی منآن را به خاطر دارم....چون تو همراه من نیستی و صدای پایت بر دلم نشسته است....... + نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 11:6 توسط ....... | Adblock test (Why?)
گام تو گام آمدن صبح است................
-
تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 10:55
ساق بلند توتصویر روزهای بلورین استدر چشمه سار کودکی منوقتی که از بلندی می آمدم به زیروقتی که پای سوخته ام رادر آب ھای روشن می شستمگام تو گام آمدن صبح استبا کفش ھای نقره ای نوروزدر کوچه باغ ھای بھاراندست تو دست دایه ی بخت استبر گاهوار زندگی منوقتی که در نشاط جھان تاب می خوردچشم تو مژده ای است از آیند...
چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو.......؟؟؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 1:23
چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو چرا در قهـــــوه خانه چشـــــم ها این قدر تاریک اند چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو شبیه جــــاده ی یک روستــــای نیمه متروکـــم که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو غمت با آن چنان سوزی نشسته در...
بی تو با درد نداری و فقیری چه کنم.......؟؟؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 1:23
مانده ام تا وسط معرکه گیری چه کنم؟ نشود پاره اگر بند اسیری چه کنم؟ عاشقی خواسته ام بود ولی حیرانم بپذیری چه کنم یا نپذیری چه کنم تن تو شعله ی عشق است که گُر می گیرد پس بگو با تنم این جسم حریری چه کنم تو زلیخایی و آخر تو جوان خواهی شد من بیچاره ولی با غم پیری چه کنم؟ کاسه های چه کنم را تو به ...