دل تو سنگ به قدر شکستن من نیست
تو پارۀ تنمی، پارۀ من آهن نیست
بپرس بعد تو خاموشی غریبم را
از آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیست
دلت خوش است که من زنده زنده می سوزم
ولی رها شدن از عاشقی به مردن نیست
چقدر سنگ زدند و به خود قبولاندم
که ضرب دست تو پشت سر فلاخن نیست
چقدر حرف برای تو دارم و هر بار
در آب و تاب تماشا توان گفتن نیست
چه دردناک و غم آلود اینکه می دانی
به هر دری بزنی نیمۀ تو این ... نیست........
برچسب:
نویسنده: ساناز صالحی