تو ای کدامین بهار
با کدام قافله آمدی
که عطر تنت را
کویر بی باران
سینه گشوده است....
***
...ی ایل آفتاب...
آه
ای لبخند مذاب....
نامت را سواران دشت بی آواز
به یغما می برند
با طعم تنت که « سپید »
با شعر چشمت که
« سیاه »
هنوز
تا صبح....تا تو....
هزار قبیله ی بی لیلی
فاصله است....
***
هنوز خٌنکای سٌکر آور تنت
دیوانه ام می کند
در گرمگاه
این
اندوه بی پایان.......
برچسب:
نویسنده: ساناز صالحی