خنده زدی زنـده شدم ، طعنه زدی بنده شدم
جــلوه ی لبخند تـو را دیــدم و رقـصنــده شـدم
یوسف گم گشته تویی، احسن الافسانه تویی
روی تـو را دیــدم و مـن عصمت لـغـزنـده شـدم
راز در ایـن خــانــه مگو بــا دل پــروانـه کـه شب
شعلـه ی عشق آمد و من آتش سوزنده شـدم
عقل متـرســان و بیــار از قــدح بـــاده ی نــاب
چــونکه من از سـاغـر و می فربه و بالنده شدم
شمع تـویی، نور تویی شهره ی کاشانه تویی
مــهر تـــو را دارم و زان اینهمــه تــابـنــده شـدم
گــفت مــرا ســاده دلـی وز گهر خـاک و گلی
رفتـم و بـی مـنت می در غمـش افـکنده شـدم
شعر و غـزل چاره نشد بر دل شوریده ی من
رنــدم و از شوکـت او یکسـره شـرمنـده شدم.......
برچسب:
نویسنده: ساناز صالحی