خرید بک لینک

خنده زدی زنـده شدم ، طعنه زدی بنده شدم

جــلوه ی لبخند تـو را دیــدم و رقـصنــده شـدم

یوسف گم گشته تویی، احسن الافسانه تویی

روی تـو را دیــدم و مـن عصمت لـغـزنـده شـدم

راز در ایـن خــانــه مگو بــا دل پــروانـه کـه شب

شعلـه ی عشق آمد و من آتش سوزنده شـدم

عقل متـرســان و بیــار از قــدح بـــاده ی نــاب

چــونکه من از سـاغـر و می فربه و بالنده شدم

شمع تـویی، نور تویی شهره ی کاشانه تویی

مــهر تـــو را دارم و زان اینهمــه تــابـنــده شـدم

گــفت مــرا ســاده دلـی وز گهر خـاک و گلی

رفتـم و بـی مـنت می در غمـش افـکنده شـدم

شعر و غـزل چاره نشد بر دل شوریده ی من

رنــدم و از شوکـت او یکسـره شـرمنـده شدم.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

صفحه بندی