خرید بک لینک

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد

غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده

بی اعتنا پاکت کنند از زندگی، مثل ِ

خاکستر سردی که از سیگار افتاده

بی تو دلم می افتد از من، باز می خشکد

مثل کلاغی مرده که از سیم می افتد

این روزها هر بار که یاد تو می افتم

یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد

می خواهی از من رو بگیری دورتر باشی

مانند طفلی مرده میپیچم به آغوشات

سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد

مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوشت

بی تو تمام کوچه ها سرد است، تاریک است

انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده

تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است

تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده

تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم

چون ماهیان مرده ای در رود می پیچند

تکرارها من را شبیه زخم می بندند

سیگارها من را شبیه دود می پیچند

بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم

در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست

در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است

در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست........

.......................................

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی