![]()
پرسيدی و شرحی به جز حال خرابم نيست
بيدارم و خاموش غير از اين جوابم نيست
زهری به غايت تلخ در رگ جای خون دارم
در خويش مي پيچم گريز از پيچ و تابم نيست
فانوس سرگردان اين شهرم ولی افسوس
جانم برآمد از دهان و آفتابم نيست
تا شب هراسانم غرورم هست و شورم نه
تا صبح بيدارم خيالم هست و خوابم نيست
در پای خود می ريزم و خاموش می سوزم
پروای اين اندوه بيرون از حسابم نيست
آنقدر نوميدم كه وقت تشنگی حتي
ذوق توهم بين دريا و سرابم نيست
پنداشتی دريای آرامم ولی از ترس
روحم ترك برداشت و ديدی حبابم نيست.......