انگار زندگی ام از حرکت ایستاده بود.
زندگی ام داشت میرفت و میرفت و ناگهان از حرکت ایستاد.
غیژغیژ کرد و با صدای گوشخراشی ایستاد.
با خودم گفتم اگر من ارزشی پیش او ندارم خب لابد پیش خودم یا هر کس دیگری هم بی ارزشم.
این بدترین حسی بود که داشتم.
فکر میکردم قلبم میشکنه؛
چی دارم میگم!؟ قلبم واقعا شکست.
1 که شکست. به همین سادگی!
اگه میخوای 1 در یک کلام هنوز هم شکسته است.
برچسب:
نویسنده: ساناز صالحی