خرید بک لینک

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟؟؟مگر می شود از خویش گریخت

بال، تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

آنکه مردم نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهر

نه من از قهر تو 1 نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی