ما يك شرابِ كهنه بدهكار دلبريم
گرگيم و سال هاست كسى را نمي دريم
در دور باطلى كه فِتاديم سرخوشيم
از ابتدا به فكرِ نفس هاى آخريم
مى خواستى كه شرط قُمارم شوى؛ شدى
ما آبروى رفته خود را نمى بريم
آنقدر خورده ايم كه تَرسم به روز حشر
وقتِ حساب يكسره بالا بياوريم
هر پِيك، پيكريست به پيكار دَر شده
حالم خراب تر شده بُگذار بگذريم.......
برچسب:
نویسنده: ساناز صالحی