
پرسيدی و شرحی به جز حال خرابم نيست بيدارم و خاموش غير از اين جوابم نيست زهری به غايت تلخ در رگ جای خون دارم در خويش مي پيچم گريز از پيچ و تابم نيست فانوس سرگردان اين شهرم ولی افسوس جانم برآمد از دهان و آفتابم نيست تا شب هراسانم غرورم هست و شورم نه تا صبح بيدارم خيالم هست و خوابم نيست در پای خود می ريزم و خاموش می سوزم پروای اين اندوه بيرون از حسابم نيست آنقدر نوميدم كه وقت تشنگی حتي ذوق توهم بي...
ادامه مطلب
لبخند تو برآمدن آفتاب رادر پهنه ي طلايي دريااز مهر مي ستود.... در چشم من وليكنلبخند تو برآمدن آفتاب بود....... ...
ادامه مطلب